تولد امیرضا و سوپرایز توماس و سمینار تربیت کودک
برام سخت نیست تصور پاسخ ها و انتقاد ها و انتخابهای پسره 24 ماه ام .
حس زیبایی بزرگ شدنش رو از درخشش چشمهاش با اون صبح بخیر گفتن از دهان بوی گل سرخش به خوبی حس میکنم .
حس میکنم مردونه بودنش رو وقتی زمانش رو ٬ با باباش در دنیای شادی و بازی و دیدن ماشین ٬ میگذرونه .
بوی خوش غرور مادر شدن من و پدر شدن احسان تا مرز فردا و غنچه گلی که خواسته شده ٬ شد دردانه ی تمام عیار من و شوهرم .
غنچه گلی که از بوی عطرش مست و خرامانیم .دلم نمیخواد لحظه ای از بودن با تو رو از دست بدم .
پنجشنبه ایی هم تولد امیررضا تو باغشون بود از چند روز پیش با متین و ملینا و بچه ها مشغول کادو خریدن بودیم اخ چه کار سختی هست نمیدونستم چی بخرم که خوشش بیاد بالاخره یه بلوز خوش رنگ خریدیم که خودش میگفت جز کادوهای نامبر وان بود ه.

خیلی شب خوبی بود تا ساعت 5 صبح اونجا بودیم وبلال خوردیم چای هیزمی درست کردیم واقعا دیگه چشمام باز نمیشد . فردا صبحش هم اقا رادوین گل ما ساعت 7:30 صبح بیدار شده رفته پای پیانووووووو و بکسره داشت پیانو میزد .یعنی همش دوساعت خوابیده بودم که رادوین بیدار م کرد.خودش ساعت 10 شب خوابید تا 7 صبح و حسابی سر حال بود .

3 صبح تاینی ناز ما خسته شد و خوابید.
دیگه بلند شدم و سریع برنامه ناهار رو ردیف کردم و ناهار رو در کنار توماس و هومن و عموسامان خوردیم و چون تولد رادوین بود مامام جونم کیک گرفتن و اومدن اونجا و شب در کنار هم بودیم ولی خیلی خسته و داغون بودم چشمام باز نمیشد . احسان و عمو سامان و توماس هم تازه اخر شب بازیشون گرفته بود و نشسته بودن بازی میکردن و رادوین عزیزم هم زودی گرفت خوابید .



شنبه هم توماس من و احسان رو واقعا سوپرایز کرد خجالتمون داد. توماس وقتی که فهمید من تنیس بازی میکنم برام از کشور خودشون چک تو سایت راکت نیمه حرفه ایی تنیس خرید که به پول ما میشه 1میلیون تومن واقعاااااااااااا مونده بودم که چطوری قبول کنم تا چند روزه دیگه راکتم میرسه ایران. عکسشو براتون میزارم. .
هر کاری کردیم که پولش رو بگیره قبول نکرد که نکرد. از خوشحالی نمیدونستم چی کنم این رو به عنوان کادوی تولدم پیشاپیش داد. خودش میگفت تو این یه هفته که پیشتون بودم واقعا برام سنگ تموم گذاشتید وو رومینا همش برام اشپزی کرد و غذاهای خوشمزه درست میکرد میگفت رومینا تو 25 سالته چطوری میتونی غذا درست کنی ؟ میگفتم که خواب این کاره هر روزه ما هست و چیزه خاصی نیست ولی توماس میگفت اونجا کسی اشپزی نمیکنه . تو هنگ بود که من از صبح تو اشپزخونه هستم تا ظهر . . و ساعت 3 هم باید از پیش ما میرفت واقعا لحظه سختی بود از خداحافظی متنفر بود میگفت که اصلا دوست ندارم. گفت رفتم حتما براتون دعوت نامه میفرستم تا بیاید کشور ما.
من و احسان هم زودی رفتیم براش باقلوا و چون از حلوا ارده خوشش اومده بود هم خریدیم یه مقدار اجیل و کوکی هم براش گذاشتم تا تو راه بخوره .



سمیناری که رفتیم واقعااااااااااااااا عالی بود ما پدر مادر ها باید اگاه باشیم تا بتونیم یه تریبیت درست انجام بدیم واقعا کلاسهاااا مفید هست اگه این کلاسها رو جزیره کیش هم میزاشتن باز میرفتم چون همه تعجب میکردن که اوووووووههه از قزوین تا اینجا اومدید تا فقط یه کلاس 4 ساعته رو بیایید تو گرما و سرما هم باشه به جون میخرم و میرم استفاده میکنم . تربیت جنسی که دکتر شهرام اسلامی صحبت میکرد خیلی جالب بود و خانم دکتر دیگه ایی که اومد در مورد اضطراب و استرس و اعتماد به نفس کودک بود . که خلاصه به احسان عزیزم هم گواهینامه این دوره رو دادن . و قرار شد که سمینارهای دیگه که تشکیل میشه رو خبر بدن تو پست بعدی از صحبتهای تو کلاس میگم .


تولد امیرضا و سوپرایز توماس و سمینار تربیت کودک 




